غزل
«از بامدادِ شاملو... تا عصرِ چالنگی»
دوست تر دارم این غزل را؛ به «هوشنگ چالنگی» شاعر؛ پیش-کش کنم.
از کوچه ی شب می گذشتم، با تنی سنگی
با کوله باری از هراس و هول و دلتنگی
رد می شدم از انحنای موج و، گم می شد
تیراژه های باژگون، در حوضِ بی رنگی
گفتم «صدا» ؛ شلاق ها غُبرایی ام کردند
من ماندم و، شبهای زهرازهرِ آونگی
گفتم« نفس» : در چشمِ من موجی زد و جوشید
دیرینه میراثِ من این- خیسِ بدآهنگی-
***
در بُهت و، ترساترسِ کشفِ تازه ای از مرگ
در سینه می کوبد صدای طبلِ صد زنگی:
(آسان...چه...ما را...می توان...را...کُشت...در مُشت
چون... های... تُردِ... شانه ... یک ... پروانه ی رنگی)(1)
* * *
رد می شدم از سنگفرشِ جذبه و جادو
از بامدادِ شاملو... تا عصرِ چالنگی
گفتم« نفس» : در چشمِ من موجی زد و جوشید
دیرینه میراثِ من این- خیسِ بدآهنگی-
رویید روی گونه ام خط های آباتش
ماسید بر لبهای من بهتِ غماشنگی
رد می شدم هر صبح و، بعد از ظهر، می ماند
از من بجا، در زیرِ خاکستر، سری سنگی
و بادها خاکسترم را می پراکندند
بر جاده های زخملاخِ سنگِ فرسنگی
پی نوشت:
1- (...تو این بیدادِ پهناور / تو این شبراهِ سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش / نه یک سنگ و نه یک سنگر
مثل پروانه ای در مشت / چه آسون میشه مارو کشت.)
/ایرج جنتی عطایی/
